تبليغاتX
برای همه آنهایی که بی تقصیرند



























برای همه آنهایی که بی تقصیرند

 

 

تقدیم به چشمهایی که در راه ماندند و

 دل هایی که آنها را راندند،

تقدیم به اشک هایی که غرورشان شکست و

عهدهایی که کسی آنها را نبست...

http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcQS_uFBb_WHUVnKyocLJdCHCoKJS2Ng4RVg6895_BT5IRPIkJzn8I4AaJAc

 

 

"دوستای گلم اینم آدرس اون یکی وبمه

خوشحال میشم سر بزنیدوهردوتا وبمولینک کنید

آخه من همه رو تو هردوتا لینک میکنم

امیدوارم خوشتون بیاد"

www.asal-eshghama.blogfa.com

نوشته شده در 90/09/07ساعت 20:36 توسط آلتین...| |

 

 

خیلی سخته بعد از چند سال تازه بفهمی که دوست داشتنش دروغ بوده!

 

ولی بازم بهت بگه:دوستت دارم...

 

خیلی سخته وقتی که می خوابی طعم واقعی مرگ رو بچشی

 

ولی صبح که چشماتو باز میکنی ببینی بازم نمردی و 

 

یه روز دیگه رو باید با خاطره هاش شروع کنی!

 

ولی اون دیگه پیشت نیست!پیشت نیست ولی انگار هر لحظه کنارته!

 

ولی تو پیش اون بودی و هیچ وقت ندیده!

 

این یه جمله می گه تو رو به گریه بندازه.تو اونو بخندونی

 

ولی اون یکی دیگه رو خوشحال کنه!

 

خیلی سخته بهت بگه دوستت دارم ولی نمی خوامت!

 

میگن با یادش باید زندگی کنی ولی تا کی خوابشو ببینیم؟!

 

میگن نا امید نشو! آخه دلیل نا امیدی رو نچشیدن!

 

چون نا امیدی و تنهایی و گریه تنها هدیه هایی بود که اون بهت داده!

 

ولی تو تمام زندگیتو بهش دادی!

 

خیلی سخته بهش دل ببندی و دلتو بشکونه!تو هم می تونستی دلشو بشکونی

 

ولی این کارو نکردی!چون خیلی دوسش داشتی!

 

خیلی سخته بزرگترین آرزوت مرگ باشه ولی اون بتونه با یار تازه رسیدش

 

خیلی راحت زندگی کنه!

 

بعد کل ثروتت که عشقت بوده با کاخ آرزوهاتو یه جا خراب کنه!

 

اونوقت زیر آوار بی مهری و تنهایی از فقر محبت و دوست داشتن تا آخر عمر

 

بشینی و زار زار گریه کنی!

 

خیلی سخته از ترس اینکه مردم بهت بخندن و فک کنن که دیوونه ای نتونی

 درد دلتو به کسی بگی!

 

خیلی سخته آرزوت کسی باشه که از این و اون بشنوی هیچ اهمیتی واسش نداشتی!

 

حالا دیگه آرزوی نبودنتو میکنه!

 

خیلی سخته وقتی یادت میاد که حتی با شنیدن اسمش اونقدر خوشحال می شدی

 

که دوست داشتی داد بزنی!

 

ولی حالا با دیدنشم چیزی جز زجر و عذاب نصیبت نمیشه!

 

چون اون دیگه واسه تو نیست!!!

 

خیلی سخته بعد از چند وقت که می بینیش اشک تو چشمات حلقه بزنه

 

ولی اشکات فقط واسه خودت مهم باشن!

 

خیلی سخته جرأت هر کاری رو داشته باشی به امید اینکه کوه پشتته

 

ولی وقتی برگردی و پشتت رو نگاه کنی ببینی یه عمر پشتت به دره بوده!

 

حالا اون دیگه عشقش یه نفر دیگه ست!اصلا تو واسش مهم نیستی!

 

اصلا رسم بازی قایم موشک زمونه اینه:

 

تو چشم می زاری ومن قایم میشم! اما تو یکی دیگه روپیدا میکنی!

 

خیلی سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدیدو

 

به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زول بزنی و

 

بجای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوزم دوسش داری!

 

خیلی سخته دلت بخواد سرتو به دیواری تکیه بدی که یه با زیر آوار غرورش

 

همه وجودت له شده!

 

خیلی سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز

 

سلام نتونی بگی!

 

خیلی سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه

 

اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری!

 

خیلی سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگه ای ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و

 

اون وقت آروم زیر لب بگی:

 

" گل من باغچه نو مبارک "

 

 

 

 

خدایا همه این کارهارو تو کردی!

 

به هرکی دل بستم تو دلمو شکوندی!

 

هرجا لونه ساختم خرابش کردی!

 

هرجا با دیدن کسی دلم آرامش می گرفت تو اضطرابو تو دلم انداختی!

 

نمیدونم...

 

شاید این کارو کردی تا به غیر از خودت به کسی دل نبندم و

 

 به کسی امید نداشته باشم!

 

پس حالا که همه امیدم به توإ ... کمکم کن...

 

 

نوشته شده در 90/11/09ساعت 17:48 توسط آلتین...| |

 

 

مترسک عاشق

 

مترسکی که سالهای سال در یک مزرعه ایستاده و

 

وظیفه اش را به نحو احسن انجام داده بود

 

 یک روز از سوی خوشه ای گندم مورد این سؤال

 

قرار گرفت:

 

«ای مترسک مهربان...من به نمایندگی

 

از سوی تمام گندمزاراز تو تشکر می کنم

 

که همه این سالها مراقب بودی که پرندگان ما را نخورند.

 

اما یک سؤال از تو دارم:

 

چرا قیافه ات همیشه اخمو و عبوس است؟!»

 

مترسک با ناراحتی آهی کشید و

 

رو به دوست دیرینه اش گفت:

 

-حق با توست همسایه عزیز...

 

من وظیفه ام را عالی انجام دادم...اتفاقا قیافه ام

 

به همین دلیل غصه دار است.

 

زیرا من با انجام وظیفه ام باعث شدم پرنده ای

 

که عاشقش بودم از گرسنگی بمیرد... 

 

 

 

آخه چقد میگفتم دوستت دارم!

 

ولی باورت نشد عشق من!

 

حالا چیکار کنم با اینهمه غم؟

 

دارم میمیرم بی تو عشق من!

 

چطور دلت اومد اشکمو در بیاری!

 

 

نوشته شده در 90/10/02ساعت 15:51 توسط آلتین...| |


 

 

لطفا برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب بروید



ادامه مطلب
نوشته شده در 90/10/02ساعت 15:45 توسط آلتین...| |

میروم خسته و افسرده و زار

 

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

 

بخدا میروم از شهر شما

 

دل شوریده و دیوانه ی خویش


 

 

میبرم، تا که در آن نقطه ی دور

 

شستشویش دهم از رنگ گناه

 

شستشویش دهم از لکه ی عشق

 

زینهمه خواهش بیجا و تباه


 

 

میبرم تا ز تو دورش سازم

 

ز تو، ای جلوه ی امید محال

 

میبرم زنده بگورش سازم

 

تا از این پس نکند یاد وصال

 


 

ناله میلرزد، می رقصد اشک

 

آه،بگذار که بگریزم من

 

از تو، ای چشمه ی جوشان گناه

 

شاید آن به که بپرهیزم من


 

 

بخدا غنچه ی شادی بودم

 

دست عشق آمد و از شاخم چید

 

شعله ی آه شدم، صد افسوس

 

که لبم باز بر آن لب نرسید


 

 

عاقبت بند سفر پایم بست

 

میروم، خنده بلب خونین دل

 

میروم، از دل من دست بدار

 

ای امید عبث بی حاصل


 

(فروغ فرخزاد)

 

 

 

 

دست از سر ما بردار ، کنار تو نمي مونم

 

يه روز مي گفتم عاشقم ، اما ديگه نمي تونم

 

تقصير هيچکس ديگه نيست ، قصه ي ما تموم شده

 

حيف همه خاطره ها ، به پاي کي حروم شده

 

دروغ مي گفتي که ، برم از بي کسي دق مي کني

 

اشکاتو باور ندارم ، بي خودي هق هق مي کني

 

يادم مي افته لحظه اي که دست تو رو شد برام

 

قسم مي خوردي پيش من که جز تو عشقي نمي خوام

 

دست خودم نيست که ديگه هيچکسي باور ندارم

 

اين چيزا تقصير توه تلافيشو در مي يارم

نوشته شده در 90/09/28ساعت 18:18 توسط آلتین...| |

وقتي كه ديگرنبودمن به بودنش نيازمندشدم!


وقتي كه ديگررفت به انتظارآمدنش نشستم!


وقتي ديگرنميتوانست مرادوست بدارد من دوستش داشتم!


وقتي اوتمام شد من آغازشدم وچه سخت است تنهامتولدشدن!


مثل تنهازندگي كردن...!!!مثل تنها مردن...!!!

 



صداكن مرا كه صدايت زيباترين نواي عالم است


صداكن مرا تابدانم كه هنوز ازيادنبرده اي مرا


نشسته ام تاشايدصدايم كني


صدايم كني و محبت بي دريغت را نثارم كني...!!!

 



خوش به حال آسمون كه هروقت دلش ميگيره

 

بي بهونه ميباره...

 

به كسي هم توجه نميكنه...ازكسي خجالت نمي كشه...

 

مي باره ومي باره و...اينقدرمي باره تاآبي شه...آفتابي شه...


كاش...كاش ميشدمثل آسمون بود...

 

كاش ميشدوقتي دلت گرفت اونقدربباري

 

تابالاخره آفتابي شي...

 

بعدشم انگارنه انگاركه دلي تنگ وبارشي بوده...!!!

 

 


ديگرنمي خواهم تورا...


ديگراگرگريان شوي،چون شاخه اي لرزان شوي،

 

دراشك هاغلتان شوي...ديگرنمي خواهم تورا...!!!


گربازگردي ازسفر،آواره گردي هرگذر،شب رانخوابي تاسحر،

 

شكسته چون سازم شوي...ديگرنمي خواهم تورا...!!!


ديگراگريارم شوي،شمع شب تارم شوي،تنهاگل نازم شوي...

 

ديگرنمي خواهم تورا...!!!

 

 

 


گفتم زندگي چندبخش است؟!!!


گفت:2 بخش!!!


گفتم: كدامند؟!!!


گفت:كودكي و پيري!!!


گفتم:پس جواني چه شد؟!!!


گفت:باعشق سوخت!!!بابي وفايي سوخت...باجدايي مرد...!!!


 



گاه گاهي كه دلم ميگيردبه تومي انديشم!


خوب دريادم هست چه شبي بودآن شب!


توهمان نوگل ديرينه ومن برگ زردي كه فتاده ست به خاك

 

ومن اندرعجب اين ديداركه توبعدازسالهاهمچنان زيبايي!!!


كاش ميدانستي كه چه كردي بامن درهمان لحظه كه

 

لبريز زشوقت بودم...


 

چشم برگرداندي و مرا سوزاندي...!!!

 

 

 


سيب سرخي به من بخشيد...رفت ساقه ي سبزدلم را چيد...

 

رفت عاشقي هاي مراباورنكرد...عاقبت بر عشق من

 

خنديدورفت...

 

اشك درچشمان سردم حلقه زد...!


 

بي مروت اشكهايم را ديدو رفت ...!!!

 

 

 


آسمون ازغم كه تو روي زميني تاهميشه

 

رنگ چشاش كبودشد!


گل كه دونست خزون واسه توهيچه رنگش پريدو

 

تو يه لحظه پژمرد!


درختي كه توازپيشش ردشدي آنقدر برگاش رو

 

زمين ريخت كه مرد..!!!

 

 

 


وقتي عشقت تنهات گذاشت نگران خودت نباش كه بعدازاون


 

چيكاركني! شرمنده ي دلت باش كه بهت اعتمادكرد...!!!

 

 

 


چه زيباگفتم...دوستت دارم!!!


 

چه صادقانه...پذيرفتي!!!


 

چه ابلهانه...باتوخوش بودم!!!


 

چه كودكانه...همه چيزم شدي!!!


 

چه ناجوانمردانه...نيازمندت شدم!!!


 

چه حقيرانه...واژه ي خداحافظي به من آمد!!!


 

چه بي رحمانه... من سوختم...!!!


نوشته شده در 90/09/27ساعت 10:20 توسط آلتین...| |

شبي درعالم مستي نشستم گريه هاكردم

 

براي اين دل خسته شبي تا صبح دعاكردم

 

دعاكردم كه مهرت رودازدل ولي

 

آهسته مي گفتم:

 

خدايااشتباه كردم...!!!

 


 

حالمان بدنيست غم كم مي خوريم

 

كم كه نه هرروزكم كم مي خوريم

 

آب مي خواهم سرابم مي دهند

 

عشق مي ورزم عذابم مي دهند

 

من نميدانم كجارفتم به خواب

 

ازچه بيدارم نكردي آفتاب...؟؟؟!!!

 


 

عشق ازمن دوروپايم لنگ بود

 

قيمتش بسيارودستم تنگ بود

 

كوه كندن گرنباشدپيشه ام

 

بويي ازفرهاد دارد تيشه ام

 

گرنرفتم هردوپايم خسته بود

 

تيشه گرافتاددستم خسته بود...!!!

نوشته شده در 90/09/27ساعت 10:12 توسط آلتین...| |

عشق ترجيح بندي ست كه هيچ رجعتي درآن نيست!

 

عشق تكرارنامكررات است!

 

بي عشق جهان قبرستاني ست همه قبرهايش خاليه خالي!

 

باغي بوته هايش،درختهايش همه خشكيده وپژمرده!

 

بي عشق خانه حقيراست!محله خاموش است!شهرافسرده است!

 

فضاتنگ است!دنياتاريك است!

 

بي عشق درهيچ سنگري سربازي نيست!درهيچ نبردي فتحي!

 

بي عشق چشمه بي آب است!قلب بدون راز!

 

عشق چيزي ست يگانه ويكبار!تجربه يعني تكرار...!!!

 

 

 

 

چرازنده ايم وچرازندگي مي كنيم؟!!!

 

زنده ايم تاوانمودكنيم كه زندگي مي كنيم!

 

كه زندگي رادوست داريم!!

 

زنده ايم تاباغم هاي وجودمان سرگرم باشيم!

 

زنده ايم تاشاهدرنج كشيدن تدريجي خويش باشيم!

 

زندگي ميكنيم تاروزگارمان را بگذرانيم!

 

زندگي ميكنيم تاديگران رامتوجه زنده بودن خودسازيم!

 

زنده بودن وزندگي كردن  همراه بايك دنيارنج ومشقت!!!

 

اميدبه فردا و آينده يعني عشق وعلاقه به

 

زندگي درتمام لحظات ...

 

درخلوت دلم درسكوت نگاهم غم هاست

 

اما چه كسي ميداند...؟؟؟

 


 

 

 

من دلم تنگ كسي ست كه به دلتنگي من ميخندد!

 

باورعشق برايش سخت است!

 

اي خدا...

 

بازبه ياري نسيم سحري ميشودآيادل به دل نازك من بربندد...؟

 

 

 

 

آري...

 

من ازروياهاي پراكنده ام درسرزميني يادميكنم

 

كه انگاروطن من بود !

 

ودلم براي تونامهربان

 

نه مثل هميشه

 

كه بيشترازهميشه ...

 

تنگ مي شود ...!!!

 

 

 

 

 

تو راگم ميكنم هرروزوپيداميكنم هرشب

 

بدين سان خوابهاراباتوزيباميكنم هرشب

 

مرايك شب تحمل كن كه تاباوركني جانا

 

چگونه باغرورخودمداراميكنم هرشب

 

تمام سايه راميكشم در روزن مهتاب

 

حضورم را زچشم خلق حاشاميكنم هرشب

 

دلم فريادميخواهد ولي درگوشه اي تنها

 

چه بي آزارباديوارنجوا ميكنم هرشب

 

كجادنبال مفهومي براي عشق مي گردي

 

كه من اين واژه راتاصبح معناميكنم هرشب...!!!

 

 

 

 

چي شده اون همه احساس اينو هرگزنميدونم!!!

 

ديگه بسمه شكستم نميخوام عاشق بمونم...!!!

 

 

 

 

آشفتگي من ازاين نيست كه توبه من دروغ گفته اي!!!

 

ازاين آشفته ام كه ديگرنميتوانم تورا باوركنم...!!!

 

(فريدريش نيچه)

 

 

 

 

 

(يخ فروش جهنم...!!!)

نوشته شده در 90/09/27ساعت 9:56 توسط آلتین...| |

 

نيمه شب آواره و بي حس وحال.

 

درسرم سوداي جامي بي زوال.

 

پرسه اي آغاز كرديم درخيال.

 

دل به يادآوردايام وصال.

 

ازجدايي يك دوسالي مي گذشت.

 

يك دوسال ازعمررفت و برنگشت.

 

دل به يادآورداول بار را.

 

خاطرات اولين ديداررا.

 

آن نظربازي .آن اسراررا.

 

آن دو چشم مست آهوباررا.

 

همچورازي مبهم و بسته بود.

 

چون من ازتكراراوهم خسته بود.

 

آمدوهم آشيان شدبامن و

 

هم نشين هم زبان شد با من و

 

خسته جان بودم كه جان شدبامن و

 

ناتوان بودوتوان شدبامن.

 

دامنش شدخوابگاه خستگي.

 

اينچنين آغازشد دلبستگي.

 

واي ازآن شب زنده داري تاسحر.

 

واي ازآن عمري كه بااوشدبه سر.

 

مست اوبودم زدنيابي خبر.

 

دم به دم اين عشق ميشدبيشتر.

 

آمدودرخلوتم دم سازشد.

 

گفتگوهابين ما آغازشد.

 

گفتمش درعشق پابرجاست دل.

 

گرگشايي چشم دل زيباست دل.

 

گرتوزورقمان شوي درياست دل.

 

بي تو شام بي فرداست دل.

 

دل زعشق روي توويران شده.

 

درپي عشق توسرگردان شده.

 

گفت درعشقت وفادارم بدان.

 

من تورابس دوست مي دارم بدان.

 

شوق وصلت رابه سردارم بدان.

 

چون تويي مخمورخمارم بدان.

 

باتوشادي مي شودغم هاي من.

 

باتو زيبا مي شودفرداي من.

 

گفتمش عشقت به دل افزون شده.

 

دل زجادوي رخت افسون شده.

 

جزتوهريادي ز دل مدفون شده.

 

عالم اززيباييت ليلي شده.

 

برلبم گذاشت لب يعني خموش.

 

طعم بوسه ازسرم بردعقل وهوش.

 

درسرم جزعشق اوسودانبود.

 

به هركس جزاودراين دل جانبود.

 

ديده جزبرروي او بينانبود.

 

همچوعشق من هيچ گل زيبانبود.

 

خوبي او شهره ي آفاق بود.

 

درنجابت درنكويي طاق بود.

 

روزگاراماوفاباما نداشت.

 

طاقت خوشبختي مارانداشت.

 

پيش پاي عشق ماسنگي گذاشت.

 

بي گمان ازمرگ ماپروانداشت.

 

آخراين قصه هجران بودوبس.

 

يادماراازجدايي غم نبود.

 

درغمش ليلي عاشق كم نبود.

 

برسرپيمان خودمحكم نبود.

 

سهم من ازعشق جزماتم نبود.

 

بامن ديوانه پيمان ساده بست.

 

ساده هم آن عهدوپيمان راشكست.

 

بي خبرپيمان ياري راگسست.

 

اين خبرناگاه پشتم راشكست.

 

آن كبوترعاقبت ازبندرس.

 

رفت وبادلداري دگرعهدبست.

 

باكه گويم اوكه هم خون من است.

 

خصم جان و تشنه ي خون من است.

 

بخت بدبين وصل اوقسمت نشد.

 

اين گدامشمول آن رحمت نشد.

 

آن طلاحاصل به اين قيمت نشد.

 

عاشقان راخوشدلي تقديرنيست.

 

باچنين تقديربدتدبيرنيست.

 

ازغمش بااشك وخون همدم شدم.

 

باده نوش غصه ي او من شدم.

 

مست ومخموروخراب ازغم شدم.

 

ذره ذره آب گشتم كم شدم.

 

آخرآتش زددل ديوانه را.

 

سوخت بي پروا پرپروانه را.

 

عشق من ازمن گذشتي خوش گذر.

 

بعدازاين حتي تواسمم رانبر.

 

خاطراتم راتوبيرون كن زسر.

 

ديشب ازكف رفت فردارانگر.

 

آخراين يكبارازمن بشنوپند.

 

برمن وبرروزگارم دل مبند.

 

عاشقي راديرفهميدي چه سود.

 

عشق ديرين گسسته تاروپود.

 

گرچه آب رفته بازآيدبه رود.

 

ماهي بيچاره اما مرده است.

 

بعدازاين هم آشيانت هركس است.

 

باش بااويادتومارا بس است...!!!

 

(غم فروش دوره گرد!!!)

 

نوشته شده در 90/09/27ساعت 9:46 توسط آلتین...| |

 

نه امیدی که بر آن خوش کنم دل


 

نه پیغامی نه پیک آشنایی


 

نه در چشمی نگاه فتنه سازی


 

نه آهنگ پر از موج صدایی



 

ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت


 

سحرگاهی زنی دامن کشان رفت


 

پریشان مرغ ره گم کرده ای بود


 

که زار و خسته سوی آشیان رفت



 

کجا کس در قفایش اشک غم ریخت


 

کجا کس با زبانش آشنا بود


 

ندانستند این بیگانه مردم


 

که بانگ او طنین ناله ها بود



 

به چشمی خیره شد شاید بیاید


 

نهانگاه امید و آرزو را


 

دریغا، آن دو چشم آتش افروز


 

به دامان گناه افکند او را



 

به او جز از هوس چیزی نگفتند


 

در او جز جلوه ی ظاهر ندیدند


 

به هرجا رفت در گوشش سرودند


 

که زن را بهر عشرت آفریدند



 

شبی در دامنی افتاد و نالید


 

مرو! بگذار در این واپسین دم


 

ز دیدارت دلم سیراب گردد

 


 

شبح پنهان شد و در خورد بر هم



 

چرا امید بر عشقی عبث بست؟


 

چرا در بستر آغوش او خفت؟


 

چرا راز دل دیوانه اش را


 

به گوش عاشقی بیگانه خو گفت؟



 

چرا؟... او شبنم پاکیزه ای بود


 

که در دام گل خورشید افتاد


 

سحر گاهی چو خورشیدش بر آمد


 

به کام تشنه اش لغزید و جان داد



 

به جامی باده ی شور افکنی بود


 

که در عشق لبانی تشنه می سوخت


 

چو می آمد زره پیمانه نوشی


 

به قلب جام از شادی می افروخت



 

شبی، ناگه سر آمد انتظارش


 

لبش در کام سوزانی هوس ریخت


 

چرا آن مرد بر جانش غضب کرد؟


 

چرا بر ذره های جامش آویخت؟



 

کنون، این او و این خاموشی سرد


 

نه پیغامی ، نه پیک آشنایی


 

نه در چشمی نگاه فتنه سازی


 

نه آهنگ پر از موج صدایی


 

(فروغ فرخزاد)


 

نوشته شده در 90/09/26ساعت 14:27 توسط آلتین...| |

30ثانیه به ستاره ی قرمز عکس خیره شوید

 

و بعد روی دیوار چندبار پلک بزنید...

نوشته شده در 90/09/22ساعت 17:19 توسط آلتین...| |

زندگی شیبی ست،

 

عشق سیبی ست و

 

وای برحال آن که در عشق

 

پای بند نظم و ترتیبی ست؛

 

و اما تو،قرار نبود آن وقت های تو جایشان را

 

با این وقت های من عوض کنند.

 

قرار نبود عشق هم مثل گیلاس،بوسه،عیدی و تعطیلات

 

 تابستان اولش قشنگ باشد.

 

قرار نبود کسی سختش باشد بگوید دوستت دارم.

 

قرار نبود کسی به هوای نشکستن دل دیگری بماند،

 

قرار بود هرکس به هوای نشکستن دل خودش بماند.

 

قرار نبود هرچه قرار نیست باشد،

 

قرار تنها بر بی قراری بودو بس.

 

گمان نمی کنم گناه من سنگین تر از نگاه تو باشد،

 

اما یقین دارم که کودک دلت کمتر از پیش

 

بهانه ی لالایی های شعرگونه ام را می گیرد،

 

مهم نیست فقط یک چیز یاد همه بماند.

 

اگر اتفاقی که نباید بیفتد افتاد،تنها برایت می نویسم:

 

خودت خواستی تقصیر من نبود.

 

زیر سایه ی امن ترین سایه بان هستی

 

دلواپسی های یکدیگر باشیم...

 

http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcQdpT6oZGP5GL-xCYMjxODf1nESEs-p1adA6wP7E5LcjQ6ey_-vmg

نوشته شده در 90/09/11ساعت 8:45 توسط آلتین...| |

 

گریز و درد...

 

رفتم،مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

 

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

 

این عشق آتشین پر از درد بی امید

 

در وادی گناه و جنونم کشانده بود


 

رفتم،که داغ بوسه ی پر حسرت ترا

 

با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم

 

رفتم که ناتمام بمانم در این سرود

 

رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم


 

رفتم مگو،مگو،که چرا رفت،ننگ بود

 

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

 

از پرده ی خموشی و ظلمت،چو نور صبح

 

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما


 

رفتم،که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

 

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

 

رفتم،که در سیاهی یک گور بی نشان

 

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی


 

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

 

از خنده های وحشی طوفان گریختم

 

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

 

آزرده از ملامت وجدان گریختم


 

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

 

دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر

 

میخواستم که شعله شوم سرکشی کنم

 

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر


 

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

 

در دامن سکوت بتلخی گریستم

 

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

 

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم...

 

(فروغ فرخزاد)

 

 

نوشته شده در 90/09/08ساعت 14:29 توسط آلتین...| |

Design By : Night Melody